تبليغاتX
LOVE

هیچ لحظه ای به اندازه لحظه های با تو بودن شیرین نیست...
همیشه در کنارم بمان عزیزم
دوست دارم

اینم آخرین دوست دارمه سال۸۶




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


 

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

          شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید ، برگ های سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

 نغمه ی شوق پرستوهای شاد

 خلوت گرم کبوترهای مست

 نرم نرمک می رسد اینک بهار

 خوش به حال روزگار

 

 

           سال نو مبارک




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


سال ۸۶ هم دیگه آخراشه

داره تموم میشه..........داشتم به سالی که داره می گذره فکر می کردم . اتفاق های خوبی برام افتاد و اتفاقات بد !!

اتفاق بدش فوت یکی از عزیزانم

یکی که هم سن و سال خودم بود

یکی که بچه بودیم با هم بازی میکردیم

خیلی اون روزیکه فوت کرد بد بود

بدترین روز زندگیم

آخه من بچه بودم پدر بزرگ مادر بزرگم فوت کرده بودن

ولی حالا.......

اصلا فراموش کنیم

خدا رحمتش کنه

امسال مهمترین اتفاقی که تو زندگیم افتاد

فارغ التحصیل شدنم بود

الان من۱۹سالمه کاردانی دارم

آخه۱۷سالگی رفتم دانشگاه

ولی خیلی زود تموم شد حیف شد

بگذریم.....

میریم سراغتو!!!

تو این ۱سال دوستیمون

من تولد واست ساعت گرفتم

تو تولدم یه چیزی خریدی نمیگم

سالگرد دوستیمون من برات گردنبد پسرونه خوشگلا نه از اون دهاتیا ااااااااااااا

تو برام mP3 خریدی

والنتاین من برات یه ژیله خوشگل خریدم

تو برای والنتاین برام یه خرس بزرگ خریدی!!!!!

وای چقدر بزرگ بود

اون روز به سختی بردمش تو اتاقم

تو ماشین شبیه یه جنازه بوداز بس بزرگ بود

امروز هم به عنوان عیدی من سوپرازت کردم برات ادکلن خریدم

بهم گفتی چرا نگفتی

آها یادم رفت امسال یعنی سال ۸۶ ما خیلی با هم دعوا افتادیم!!!!!!!

حقیقتش من اعتراف میکنم بیشترش تقصیر من بود

خالا بی خیال

دعواست دیگه

نمک زندگیه!!!!

امیدوارم سال۸۷سال خوبی برای همه

همینطور برای ما باشه!!

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


 

گفتي منو دوست داري تو گفتي عاشق چشمام شدي تو گفتي احساسمو دوست داري تو گفتي قلبت مال منه تو گفتي بوسه هامو دوست داري تو گفتي قصه هامو دوست داري تو گفتي دوست داري نوازشت كنم تو گفتي ميخواي تو بغلم بگيرمت تو گفتي همدرد تو منم تو گفتي همراز تو منم تو گفتي شب و روز من تواي تو گفتي تنها يار من تواي تو گفتي... تو همه اينها رو گفتي ولي من فقط مي گم اگه تو نباشي من مي ميرم.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


لب

نمیدونم چرا انقدر دوستت دارم!!!!!!




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


امروز همدیگرو دیدیم......

البته آخرین قراره سال ۸۶ بود . خیلی جالب بود....آخه من غافلگیرت کردم....

بهت عیدی دادم.....مدت زمانش کم بود ولی همون قدر دیدیم همو خوب بود

منم خرید هایی که واسه عید کردمو پوشیدم....

بهم گفتی خوشگل شدیچشممو دیدی...دیدی هنوز بخیش نرفت؟؟

امشبم ۴شنبه سوریه....رفتی بیرون....خیلی سفارشت کردم

نگرانم....توروخدا مواظب خودت باش

دوستت دارم...........................................................................




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


 

برام زنگیدی گفتی خوابمو دیدی

منم خوشحال از اینکه خوابمو دیدی

اما تو عصبانی بودی

چون تو خواب من با یکی دیگه دوست بودم!!!

بعدش بهم اعتراض کردی

منم زدم تو صورتت

آخه عزیز دلم من چرا باید اینکارو بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که دوستت دارم....

 

دیگه نبین از این خوابا

باشه؟

ولی همیشه بهت گفتم

اگه بری با یکی دوس شی

منم دیگه میرم دیگه پیشت نمیمونم........

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط .:. melika .:.


نه حرفی مونده برای گفتن....

نه کاری برای انجام دادن.....

نه دلیلی برای زندگی کردن.....

می خوام بپرم......

برم یه جایی که برای زندگی کردن یه دلیله محکم داشته باشم.....

چه می دونم....

شاید یه فرجی شد......




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


من که عاشقه سفیدی ام.....

من که عاشقه آرامشم.....

من عاشقه آبی ام.....

من عاشقه زندگی ام........

من که دوستت دارم.....




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


چن تا داری؟؟؟؟؟(دیشب)




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


صبر كن عشق زمین گیر شود _ بعد برو 

   یا دل از دیدن تو سیر شود ــ بعد برو

   ای پرنده به كجا؟! قدر دگرصبر بكن

  آسمان پای پرت پیر شود – بعد برو

   باش با دست خود آیینه را پاك بكن

  نكند آیینه دلگیر شود – بعد برو

   یك نفر حسرت لبخند تو را می بارد

   خنده كن عشق نمك گیر شود – بعد برو

   خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

   باش خواب تو تعبیر شود – بعد برو




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


 

عشق تجربه ای است تکرار نشدنی و هرگزنمی تواند حرفه انسان باشد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


 magnify
درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بیایم!"
غم با صدای حزن آلود گفت:
"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"بیا عشق تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسید:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:

"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
love story



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


 

): شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


سلام

من خوبم

تو هم خوبی چون من خوبم

چشمم هم بهتره

دیگه دوران بیماری  مریضی لوسی تموم شد

اون روز که رفتم واسه جراحی چشمم تو هم اونجا وایساده بودی

منو تو فقط میدونستیم

بیچاره بابام از همه جا بی خبر بود که تو با منی

وای چقدر درد داشتم

دلم ضعف رفته بود

رنگم زرد بود

من ۱چشم بودم

تو منو خوب میدیدی

اما من چون ۱چشم بودم زیاد خوب نمیدیدمت

چقدر ۱چشم بودن بده

اصلا چقدر درد  داشتن بده

خدایا شکرت

همه ی بیمارا رو شفا بده

خدا جون ممنونم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.

کد آهنگ در وب نوا

خوش اومدي