تبليغاتX
LOVE

English Message 4 u (My LovE, My Bf).....

 

I am The Love Who Every Night I Dream?

You I am That One, Who Every Night Wait's For You.....

 

Life iS Like a Pian0

White Keys Reperesent Happiness,

Black Keys for sorrow But 0nly When You Go Through The

White & Black Keys You Hear The Music 0f Life....




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


*ميخ در ديوار*

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد
!
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند


يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


سلام

خوشحالم

چون دوستیون تموم نشد

یعنی نباید تموم می شد(نباید)

البته الان با هم زیاد خوب نیستیم مثل سابق نیستیم

صبح من برات زنگ زدم با من خوب نبودی شایدم داشتی تلافی می کردی

الانم که غروبه تو زنگ زدی اما بازم با هم خوب نبودیم

یعنی من میخوام خوب باشم اما تو انگار نمیخوای

میدونم همش فکر میکنی تقصیر منه

ولی تو هم بی تقصیر نیستی

همش می گی تو شروع کردی قبول دارم من شروع کردم ولی واسه خودت گفتم باور کت چون دوستت دارم کلید کردم به این موضوع

الان باز میگی تقصیره تو هست

الان باز میگی همیشه تو شروع میکنی

الان باز میگی تو دعوارو شروع میکنی

الان باز میگی .....

اصلا ولش کن من اومدم خبر خوبی بدم که دوستیمون تمو نشده همین

امیدوارم هیچ وقت تموم نشه...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


                                   تاحالا دل تنگ کسی شدی؟

اصلا میدونی دلتنگی چیه؟

اونم ازبدترین نوعش؟

بزرگترین دلتنگی اینه که

بدونی اونی که دوسش داری

هیچوقت ماله تو نمیشه.

اینه که بدونی

یه روزی ازکسی که دوسش داری

باید جدا بشی

چه بخوای چه نخوای

هیچ وقت نذار

هر رهگذری که رد میشه

رو دلت یادگاری بنویسه

چون بعدا پاک کردنش خیلی سخته

ارزو دارم که تو

همیشه یه لبخند قشنگ

رو لبهای من باشی

تا

                     دیگران نفهمن که من چقدر غمگینم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


سلام

غمگینم

تقریبا ۲۰ روز دیگه می رفتیم تو ۱ سال دوستیمون

اما امروز همه چی تموم شد

همش هم سر یه موضوعی که بحثمون از اونجا شروع شد

من این وبلاگو میخواستم روز سالگرد دوستیمون بهش هدیه بدم

که امروز همه چی همه خاطرات مربوط به اون ۱ سالی که با هم بودیم

تموم شد تموم...........

هیچ وقت فکر نمی کردم اینجوری تموم شه. الکی الکی....

اصلا هیچ وقت فکر نمی کردم تموم شه

الانم دیگه هیچ حسی ندارم تو این وبلاگ چیزی بنویسم و ادامه بدم

چقدر ساده تموم شد.....

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


میدونی اشک گاهی از لبخند زیباتره لبخندو میتونی به هر کسی هدیه کنی اما اشک رو تنها برای کسی بریزی که نمیخوای از دستش بدی....




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط .:. melika .:.


 

دوری عشق های کوچیکو از بین میبره ولی به عشق های بزرگ عظمت میده مثل بد که یه کبریتو خاموش می کنی ولی شعله های آتیش رو بزرگتر می کنه .....




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط .:. melika .:.


تا حالا تونستی آنقدر پاک باشی :

که با نگاه کردن به کسی که دوستش داری ؟

تمام نیازهایت برطرف شود .........

سنگینی نگاهت آنقدر بوده که .............

طرفی که نگاش می کنی سرش رو بندازه پایین ؟

هوس بازی رو بذار کنار

پاک ترین و صادقانه ترین دوستت دارم ها را می توان با نگاه گفت :




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط .:. melika .:.


 می گویند شیشه ها بی احساسند

هنگامی که روی شیشه های مه گرفته ی

اتاقم نوشتم:

دوستت دارم

شیشه آرام گریست




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط .:. melika .:.


مادر

ساعت 3 شب بود که صدی تلفن ، پسری را از خواب بیدار کرد . پشت خط مادرش بود . پسر با عصبانیت گفت : چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی ؟ مادر گفت : 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی . فقط خواستم بگویم تولدت مبارک . پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد . صبح سراغ مادرش رفت وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیم سوخته یافت . مادر دیگر در این دنیا نبود ...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط .:. melika .:.


برو زیر بارون...بهش برس...

تموم راز هستی رو توی بارون میتونی ببینی...

باران روایت عشق است...

زیر باران بی چتر...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:44 قبل از ظهر توسط .:. melika .:.





لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط .:. melika .:.


تنهايي

يه روز بهم گفت: مي خوام باهات دوست بشم.

آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه . منم خيلي تنهام....

يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام تا ابد باهات بمونم. آ

خه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....

يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام برم يه جاي دور.جايي که هيچ

مزاحمي نباشه. وقتي همه چيز حل شد تو هم بيا اونجا. آخه

ميدوني من اينجا خيلي تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....

يه روز تو نامه برام نوشت: من اينجا يه دوست پيدا کردم. آخه

ميدوني من اينجا خيلي تنهام....

براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم.فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....

يه روز ديگه تو نامه برام نوشت: من قراره با اين دوستم تا ابد........

لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم .فکر خوبيه .منم خيلي تنهام....

حالا ديگه اون تنها نيست و از اين بابت خوشحالم و چيزي که

بيشتر از اون خوشحالم ميکنه اينه که هنوز نميدونه

که من خيلي خيلي تنهام....




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


زني هنگام بيرون آمدن از خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد

که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛

اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد.
آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه
 

 آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم
غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است

 مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.

اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم

زن پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد،

 گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد

و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند
.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد
 

 گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم

بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟

دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد،

نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم

پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.
زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ،

بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت،

دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند.

زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم،

 شما چرا مي آييد؟
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد،

 دو تاي ديگر بيرون مي ماندند،

اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود،

ما هم با او مي رويم.

هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست.....

برگرفته از صباhttp://nini-jo0o0on.blogfa.com/ممنونم




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


نگاه کنید اما دل مبندید

چشم بیاندازید اما دل مبازید

چرا که باید گذشت و گذشت.... این روزهای گذشتنی ....!!!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


عشق زیر باران ایستادن خیس شدن با هم نیست . عشق آن است که یکی برای دیگری .....

چتر شود و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشده است... ؟؟؟؟؟؟؟




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


میگن هر کی غروب دلتنگی داره یا عاشقه یا گناهاش زیاده!!!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


 بنام خدا

کی می خره؟

يه دل شکسته دارم

کی می خره؟

دوستم ميگفت : يه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب می خره.

آدرس اونجا رو به زحمت پيدا کردم

تو يكي از کوچه های تنگ و تاريک

تابلو مغازه خيلی قديميه طوری که اصلآ معلوم نيست چی نوشته

فقط کلمه قلب ويه کلمه که نصفش پيداست، ابد.. که اونم به هزار مصيبت

ميشه خوندش

صاحب مغازه يه پيرمرده

نشسته رو يه صندلی و داره با يه تکه نخ محکم يه قلب رو وصله ميزنه

وای چه قدر قلب اينجاست!!

بزرگ ، کوچيک، متوسط

يه سريشون تو شیشه الکل و يه سری هم خشک کرده و زده به ديوار

- سلام

- يه دل آوردم واسه فروش

چند بار شکسته؟

- مگه مهمه؟

:بله، هر چی کمتر بهتر

- با اينها چيکار ميکنی؟

:مگه نميبينی؟

- آره خوب ولی واسه چی اينها رو جمع ميکنی؟

:بده اون دلتو ببينم چند می ازه

اون رو ورانداز ميکنه و زير لب يه چيزايی زمزمه ميکنه:

اين دو تا درست ميشه، اين يكي خيلی بزرگه...

چند دقيقه فکر ميکنه

:دل خودته يا پيداش کردی؟

:از کسی خريدی؟

- نه مال خودمه

- چند ميخريش؟

: قيمتی نداره.

- من اگه بخوام يكي ازت بخرم چند ميدی؟

: بستگی داره.

- به چی؟

:کدومش رو بخوای

- مثلآ اون

:فروشی نيست

- چرا؟

:عتيقست

- مال کی بوده؟

: مجنون

- خب اون

:فروشی نيست

- آخه چرا مگه مال کيه؟

: سواد داری زيرش نوشته که .....

- خب اون چی؟

: اون اصلآ فروشی نيست

- مال کيه؟

: مال خودمه

- حالا مال منو چند می خری؟

:يه کلام 5هزار تومن

چشام از کاسه زد بيرون،آخه چرا؟

:قلبت خيلی وصله داره

چند جاش هم اصلآ درست نميشه

آدم معروفی هم که نيستی

- خب نيستم ولی عاشق که هستم

با مسخره پوزخندی زد و گفت:

:عاشق ، يه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمياد

اين قلبهايی که ميبينی همه مال عاشقهايی هست که از عشق حقيقی مردن

پس تو چرا هنوز زنده ای؟ پس تو عاشق نبودي

نه قلبت به دردم نميخوره

دلم رو ازش پس ميگيرم و بر ميگردم تو راه همش به جمله های آخر پيرمرد فکر ميکردم ((يه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمياد اين قلبهايی که ميبينی همه مال عاشقهايی هست که از عشق حقيقی مردن پس تو چرا هنوز زنده ای؟))

به خونه که رسيدم يه راست به تختم اومدم و خوابيدم

تو خواب ديدم که دارم با قلبم صحبت می کنم

اون ميگفت: چرا می خوای منو بفروشی؟ اصلآ تو چرا انقدر احساساتی هستی که من رو انقدر شکننده کردی؟ مگه گناه من چی بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجيح ميدی، هيچ وقت به فکر من نبودی. حتی اون پيرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمی خواست بفروشه.ولی تو...

بعد هم زد زير گريه

از خواب پريدم عرق کرده بودم و چشمهام پر از اشک بود.دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار ميکردم

دوستت دارم دوستت دارم

ديگه هيچ وقت نمی ذارم حتی يه خراش کوچيک روت بيفته

قلبم تند تند ميزد سرم رو روي متکا گذاشتم و با تکرار جمله دوستت دارم به خواب رفتم

من به خواب رفتم به خواب ابدی

برگرفته از وبلاگ حامد ممنونمhamedl.blogfa.com




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


...............Let 's Dance With Me




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تو رو ببینه به خدا التماس می کنه...... !!!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


لحظات شادی خدا رو ستایش کن .

لخظات سختی خدا رو جستجو کن .

لخظات آرامش خدا رو مناجات کن .

لحظات دردآور به خدا اعتماد کن .

... و در تمام لخظات خدا رو شکر کن .

دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اون قدر تنگ میشه که میخوای اونو از رویات بیرون بکشی و تو دنیای واقعی بغلش کنی پس رویایی رو ببین که میخوای.....

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


        I LovE YoU



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


 

 

                       LovE iS beautifuL thingS iN lifE 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط .:. melika .:.


                                  Well Come To My Weblog      

 

  HappY WeadinG

                     




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط .:. melika .:.

کد آهنگ در وب نوا

خوش اومدي